تبليغاتX
راههاي ديگر
راههای دیگه اي هم براي زندگي هست...

اگر قرار است بخنديم
به من هم بخند!

سه سال پيش، لابه لاي كارهاي متنوعي كه تحت عنوان مجموعه موسيقي زيرزميني دست به دست مي گشت، قطعه  بگو بگو با يك بار شنيدن، تفاوتش را با ساير قطعه ها نشان مي داد. بعدتر در فيلم مستندي كه درباره همين نوع موسيقي ساخته شد، جواني با چهره خراساني درباره خودش و حال و هواي كارهايش حرف زد. تقريبا از اوايل زمستان امسال، كم كم با رشدي تصاعدي  روي هارد يا mp3 پليرهاي خيلي ها قطعه هايي را مي شد شنيد كه ملغمه اي از آواز و موسيقي سنتي و ريتم ها و سبك هاي راك، سنتي، جاز، محلي، بلوز، خالتور و... بود و در عين حال هيچ كدام از آن ها نبود. در جشنواره فيلم فجر، آن هايي كه فيلم تهران انار ندارد را ديدند، برايشان ترانه جبر جغرافيايي و خواننده اش كه در تيتراژ پايان فيلم آمده بود،  آشنا بود. كمي قبل تر هم خبر سفر محسن نامجو و رضا عابديني به هلند، براي شركت در جشنواره هنري هات اسپات در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ها چاپ شد. درست دو هفته تا آغاز سي و يك سالگي نامجو مانده بود كه در خانه يكي از رفقايش سراغش رفتيم. محسن نامجو كه خوشحال از مجوز گرفتن ترنج بود، كارهايي كه نشنيده بوديم را برايمان گذاشت و در حالي كه نگران سرد شدن چايي مان بود، درباره موسيقي و كارهايش حرف زد. نامجو متولد تربت جام و بزرگ شده مشهد است، كار موسيقي را از دوازده سالگي با آواز و سولفژ و نت خواني شروع كرده، استاد رديفش فريدون ناصرپور بوده،  سال۷۳ در دانشگاه هنر، رشته تئاتر قبول مي شود و يك سال بعد در دانشگاه تهران به رشته موسيقي مي رود. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصي انتخاب كرده و هارموني، فرم و آناليز و كنترپوان را پيش استاداني چون خسرو مولا نا، آذين موحد و عليرضا مشايخي ياد مي گيرد و بعد از دو سال از دانشگاه انصراف مي دهد.

آقاي نامجو چرا از دانشگاه انصراف داديد؟
وقتي رفتم دانشگاه، مي خواستم تغييراتي توي موسيقي ايراني انجام بدهم، اما آن جا اساسا به آهنگسازي يا حتي به گروه نوازي اعتقاد نداشتند. حتي يك گروه هم توي دانشكده تشكيل نمي شد يا اجازه اش را به دانشجوها نمي دادند. معتقد بودند كه دانشجو بايد تلمذ كند و رابطه دانشجو و استاد، مريد و مرادي باشد. به خصوص داريوش طلايي و مجيد كياني روي اين نظر تاكيد داشتند. آن ها مي گفتند موسيقي ايراني، بداهه نوازي خلاقه براي خود رديف است. مي گفتند دونوازي است. گروه اصلا وجود نداشت و طبيعي بود اين با سليقه من جور درنمي آمد.

بعدش رفتيد سربازي؟
نه، يك مدتي دستيار استاد محمدرضا درويشي بودم. توي يكي دو تا فيلم، مثل تخته سياه سميرا مخملباف، نوازندگي كردم و يك تكه هايي خواندم. تازه وارد دنياي حرفه اي شده بودم. سال 79 بود كه رفتم سربازي. آن جا دوره استراحت ذهني من بود و با موسيقي راك و بلوز  آشنا شدم.

رفقاي سربازي؟ قبلا هم باهاشان آشنا بوديد؟
نه، توي خدمت آشنا شديم، يعني همشهري هام بودند. بعد از خدمت كه برگشتم، با هم بوديم. يك گروه راك تشكيل داديم به اسم گروه ماد . كنسرت داديم و كلا وارد تجربه كاري شديم.

يعني اين اتفاق توي دانشگاه نيفتاد و توي سربازي افتاد؟
دقيقا. دانشجوهاي موسيقي خيلي پرت اند و خيلي در اين مورد بي سوادند. مثلا طرف چهار تا ساز مي زند ولي تابه حال يك قطعه از اريك كلاپتون نشنيده.

جنس تجربه هاي گروهتان چه جوري بود؟
يكي از تجربه هايي كه با دوستم عبدي بهروان فر - كه گيتاريست ترنج و چند قطعه ديگر است - داشتيم، اين بود كه من سه تارم را پيك آپ به اش وصل كردم و زدم. ساعت ها با عبدي ساز مي زديم؛ او گيتار، من سه تار. بعد از سه چهار ساعت مي ديديم كه او دارد با گيتار، سبك خراساني مي زند و من با سه تار بلوز مي زنم. اين جابه جايي عملا اتفاق افتاد.كم كم به اين نتيجه رسيديم كه گام موسيقي خراساني، قوچاني يا قشقايي يا تركمني با گام بلوز عين هم هستند. كافي است از دو، رِ، مي، فا، رِ را حذف كني تا بشود بلوز. اين مقوله اي بود كه به ذهن هر كسي مي توانست برسد. اين همه دارند سه تار مي زنند ولي كسي اين را نفهميده بود.

تلفيقي بودن كارها صرفا به خاطر اين تجربه بود؟
من فكر مي كنم تلفيق، اپيدمي زمانه ما شده. يعني هر موزيسيني براي اين كه بتواند به روز باشد بايد تلفيق انجام بدهد. ولي در تلفيق نبايد فقط ابزار يا سازها تلفيق بشوند، مي شود با يك سه تار تك هم به اين نتيجه رسيد.

تجربه اي كه ما توي بحث تلفيق موسيقي آن طرفي با كلام اين طرفي داشتيم، تجربه گروه اوهام است. كار شما چه فرق هايي با كار آن گروه دارد؟
ببينيد، من براي اوهام احترام قائلم كه توانست اين تجربه را قبل از همه انجام بدهد، اما نكته اين جاست كه خواننده هاي اين گروه يا گروه هاي مشابه، تسلط كافي به موسيقي ايراني ندارند. آن ها خيلي جلوتر از زمان خودشان بودند و ايده هاي خوبي داشتند. ولي آواز ايراني را بلد نبودند و نتوانستند كار را كامل انجام بدهند. من مديون دانستن آواز ايراني هستم.

اصلا تلفيق، اسم مناسبي است براي كاري كه مي كني؟ چون مثلا گروه آكسيوم آو چويس را هم مي شود گفت كار تلفيقي مي كنند.
يك جور ايرانيزه كردن كار است. ربع پرده ها را كه اضافه كني، كار ايراني مي شود.

يعني كارهايت ايراني هستند؟
مي خواهم ايراني فرض بشوند. يك بار اتفاقي با مدير برنامه هايم، آقاي فراستي را سوار كرديم. من جلو بودم و ايشان من را نمي ديد. ايشان يك مثالي زد از يك سي دي كه تازه گل كرده و گفت اين سي دي را كه شنيدم، به بهمن قبادي گفتم اين جوان، موسيقي خراساني را آورده، راك را هم آورده، ولي وقتي مي شنوم به ايراني بودنم افتخار مي كنم؛ چرا كه موسيقي ايراني توي پرچم او هست ولي راك زير آن قرار گرفته؛ كاري كه تو برعكس اش را انجام مي دهي.

محسن نامجو امسال به عنوان يكي از نمايندگان ايران به هلند رفت و در جشنواره هنري هات اسپات ساز زد و خواند

همين. سؤالي كه براي آدم پيش مي آيد، اين است كه كارهاي شما از جنس موسيقي سنتي است؟ ادامه موسيقي سنتي است؟ يا اين كه از دل موسيقي سنتي ما يكي دارد با موسيقي آن طرف ديالوگ برقرار مي كند؟
فكر مي كنم سومي باشد. من خودم دوست دارم اين طوري باشد.من اگر موسيقي سنتي و راك را برايم بگذارند، قطعا موسيقي سنتي را انتخاب مي كنم. كاري به وطن پرستي و اين حرف ها ندارم. به طور كلي سليقه من- با اين كه مارك نافلر را با تمام ياخته هايم حس مي كنم و درگيرم مي كند- كماكان موسيقي اي است كه مي تواند مو به تنم سيخ كند؛ يعني بيداد شجريان است. نمي توانم اين واقعيت را كتمان كنم كه به موسيقي ايراني خيلي وابسته ام ولي اين شيطنت را نمي توانم ازش دست بردارم؛ يعني هرطور كه بتوانم با اين موسيقي، شوخي و شيطنت مي كنم. نمي توانم موسيقي ايراني را دربست قبول كنم. موسيقي ايراني يك درياست كه ته اش پر از مرواريد است. ولي موزيسين هاي ما يا تنبل اند يا غواصان خوبي نيستند!

برخورد شما با شعر فارسي هم متفاوت است. در زمينه شعر چقدر كار كرده ايد؟
بعد از انصراف از دانشگاه، من متوجه مقوله شعر شدم. شعر زباني يا شعر تبييني كه رضا براهني بنيانگذارش بود. تحقيق كردم ديدم كه توي دهه 40 قبلا با اسم شعر ديگر يا شعر حجم، اين تجربيات انجام شده كه در دهه هفتاد با براهني گل كرد. با چندتايي از بچه هاي دهه هفتادي هم رفيق بودم و بقيه را هم دورادور مي شناختم. آن موقع متوجه شدم كه موسيقي ايراني اساسا ارتباطش با شعر فارسي چطور است.

به چه نتيجه هايي رسيديد؟
استفاده معمول، يك طرفه است. انگار در آواز سنتي ها قرار است معني شعر نقل شود. مثلا شجريان از حيث معنايي چيزي به مفهوم غزل حافظ اضافه نمي كند، صرفا تدوين مي كند و ارائه مي دهد. در اصل كسي كه از آواز شجريان لذت مي برد، دارد از غزل حافظ و معني اش لذت مي برد.

روي برخورد موسيقي سنتي ما با شعر نو هم حتما كار كرده ايد؟
آن روزها با محمدرضا درويشي مراوده داشتم. شاگردشان هم بودم. ايشان صادقانه اعتراف كرد كه تجربه اش روي شعر زمستان اخوان ثالث موفق نبوده. يا هوشنگ كامكار هم معتقد است كه تجربه اش روي شعر سهراب سپهري در مجموعه در گلستانه ، نتوانسته خوب ارتباط برقرار كند.

فكر مي كنيد چرا تجربه هاي موفقي نبودند؟
ببينيد، من متوجه دو نوع ارتباط شدم بين موسيقي و شعر ايراني؛ يكي ارتباط معنايي يا مضموني است و يكي ارتباط فرمال. به لحاظ معنايي، بين شعر نو و موسيقي سنتي نمي تواند ارتباطي شكل بگيرد. چون معني اي كه در شعر نو، بعد از شعر نيما وجود دارد، به زندگي انسان معاصر مربوط است و گوشه كرشمه و شور نمي تواند بيانش كند. يا مفاهيمي مثل آزادي و برابري كه شاملو توي شعرش آورده را نمي شود با دستگاه نوا ارائه داد. پس بايد بياييم به ارتباط ساختاري و فرمال فكر كنيم و بين هر سه نوع شعر كلاسيك، نو و زبان شناختي با موسيقي ايراني، ارتباط فرمال برقرار كنيم. همين دغدغه باعث شد من چند قطعه بسازم.

روي چه شعرهايي كار كرديد؟
يكي روي شعر ناصر خسرو بود. ريتم هايي كه توي سبك خراساني داريم مثل ناصرخسرو و ابوحفص سغدي، خيلي انتزاعي تر و گنگ تر و عجيب تر است نسبت به ريتم هاي بعدي. روي شعر نو هم همين طور. آمديم روي شعر سهراب سپهري كه اصلا فكر نمي كرديم بشود رويش آهنگ گذاشت، يك ريتم قشقايي گذاشتيم.

همان قطعه بودا ؟
بله. بعد به اين نتيجه رسيديم كه اين رابطه ساختاري و فارغ از معني را با هر شعر نوي جديد و زبان شناختي هم مي شود برقرار كرد. ديگر انبوهي از قطعه ها ساخته شد كه اسمش را گذاشتيم قطعه هاي ريتميك يا آوايي.

بعضي مي گويند كاري كه شما داريد با شعر كلاسيك مي كنيد، يك جور هجو اين شعرهاست.
يكي، دو توضيح متفاوت مي شود به اين قضيه داد: يكي اين كه در بعضي كارها مثلا كار دل مي رود ، به اين خاطر اين طور خوانده مي شود كه كلام فارسي دارد روي گام بلوز خوانده مي شود. روي اين حساب هم خواننده سعي مي كند كه توي آن وجوه آوايي كه دارد از حنجره اش خارج مي شود، نزديك شود به برخوردي كه گام بلوز با كلام انگليسي مي كند. قصد هيچ توهيني به مضمون حافظ نيست. بحث ديگر هم اين است كه اتفاقا اين برخورد فرمي ، تأثيرپذيري زيادي مي آورد و روكردن شعر حافظ به شكل هاي ديگر است.

توي قطعه تلخي نكند شيرين ذقنم ، واقعا اين اتفاق افتاده است؟
شكلوفسكي كه يك نظريه پرداز فرماليست است مي گويد: با داشتن تجربه هاي ما توي فرماليسم، يك شاعر، چند صد سال پيش در ايران توانسته كلام را به رقص دربياورد و رستاخيزي در شعر به وجود آورده. وقتي مولوي مي گويد: اي مطرب خوش قاقا تو قي قي و من قوقو / تو دق دق و من حق حق، تو هي هي و من هوهو و يا مي گويد: چون دل جانا بنشين بنشين، چون جان بي جا بنشين بنشين / عمري گشتي همچون كشتي، اندر دريا بنشين بنشين ، هيچ شاعري تا اين حد نتوانسته ريتم را وارد كلام كند. ولي وقتي كسي مثل شهرام ناظري، سراغ مولوي مي رود با يك آواز كشدار، ريتم را از شعر مي گيرد و همه اش استفاده آوازي مي كند. اما تعبيري كه من از زبان خيلي از آدم هاي معمولي شنيدم، اين است كه مولوي را نبايد خواند، بايد عربده زد. من خيلي غزل تلخي نكند را دوست داشتم و تا كار گروه دي پارتد كه يك گروه راك دهه هفتادي است را شنيدم، ديدم دقيقا با اين شعر همخوان است. آن چيزي كه آن ها دارند با گيتار فاز مي خوانند، عينا مي خورد به بحر عروضي اي كه مولوي دارد.كلا اين كار به نظر من، جانبداري است از شعر كلاسيك، نه توهين يا برخورد يا چيزي ديگر. تقابلي هم اگر باشد با برخوردهاي معمولي است كه با اين اشعار شده، نه خود آن اشعار. اين اشعار در خيلي از جهات از اين برخوردها امروزي تر و مدرن ترند.

ولي نمي شود منكر طنز توي كارهاي شما شد. اين طنز ريشه اش كجاست؟
يكي اين كه دليل موسيقايي دارد و من نمي توانم انكارش كنم و يكي اش هم واكنش خود آدم است نسبت به وضعيت بيرون. كلا طنز يكي از شاخصه هاي زمانه ماست. ما خيلي وجوه خنده دار و طنزآميز مي بينيم توي زندگي مان. ممكن است يكي، دو ساعت توي خيابان قدم بزني و كنار يك ماكسيما يك درشكه ببيني. اين وجه تناقض، توي هيچ كشور ديگري نيست. مراد فرهادپور توي مقدمه كتاب بكت ، يك جايي مي گويد: خيلي وقت ها واژه هايي كه فرهنگستان ادب فارسي مي سازد از واژه هايي كه توي برنامه هاي طنز براي مسخره كردن اين واژه سازي ساخته مي شود، طنزآميزترند. من اين موسيقي را يك جور واكنش و حتي اداي دين مي دانم به اين وضعيت.

دليل موسيقايي اش چيست آن وقت؟
به هر حال، بخش موسيقايي اين كارها بلوز است. بلوز هم حداقل تاويل و تفسيري كه من ازش ياد گرفته ام، اين است كه يك برخورد طنزآميز و يك خنده رندانه است به دنيا. شما وقتي زندگي خيلي از اين نوازنده هاي بلوز را نگاه مي كني، مي بيني هميشه سازش و زندگي اش و كافه و كنار خيابان بودن و روي كارتن خوابيدنش با هم يكي بوده اند. اين موسيقي انگار مال دل آن قضيه است، نه يك فضاي بزرگ و يك سالن اپرا و يك محيط فرهنگي شيك.

خب، سؤال اين جاست كه اصلا موسيقي بلوز چه ربطي به فرهنگ ما دارد؟
ببينيد، گفتم برايتان به لحاظ فرمي با كمي جابه جايي، بلوز شبيه موسيقي ما مي شود. يك نكته ديگر هم اين است كه موسيقي شهري ما با موسيقي شهري آن ها خيلي فرق دارد ولي موسيقي دهات آن ها كه همان بلوز باشد، شبيه موسيقي دهات ماست.

سبك زندگي خواننده هاي محلي ما هم مثل خواننده هاي بلوز است؟
اگر بخواهيم قياس كنيم، درست مثل قياس استاد شجريان است با علي غلامرضايي آلماجوقي كه توي روستاي آلماجوق قوچان زندگي مي كند. اصلا يك زمين كشاورزي هم از خودش ندارد. يك كارگر است و دارد روي زمين كار مي كند. دست هايش كاملا پينه بسته است و آدم احساس مي كند با آن دست ها حتي يك كار معمولي هم نمي تواند انجام دهد، چه برسد به ساز زدن. ولي وقتي اين آدم مي نشيند دو تار مي زند، مي بيني كه حسين عليزاده هم به گردش نمي رسد از لحاظ سرعت. آن آدم، سازش، ور رفتنش با تاك هاي انگور و بيل زدنش روي زمين، همه و همه جزو زندگي اش هستند. حالا مقايسه كنيد با كنسرتي كه فلان استاد موسيقي توي تالار وحدت با يك بليت گران، با تماشاچي هاي شيك و كلا يك سيستم فرهنگي خيلي رسمي كه انگار با زندگي واقعي خيلي فاصله دارد، برگزار مي كند. يك جور ويترين است انگار. اين نوازنده هاي دهاتي با آن نوازنده بلوز خيلي نزديك ترند.

خود شما چي؟
طنز جزو روحيات من هست ولي زندگي خود آدم در خيلي از لحظات دست خودش نيست كه انتخاب كند، مثلا آن جور زندگي كني يا اين جور. خيلي وقت ها هم ممكن است من توي موقعيتي قرار بگيرم كه مثل آن آدم هاي شيك، مجبور بشوم لباس نو بپوشم بروم تالار وحدت، فلان كنسرت را ببينم. ممكن است در ذهنم مدل محلي را بيشتر بپسندم، اما به خاطر الزامات زندگي امروزه، آدم مجبور است انتخاب بشود. البته لزومي هم ندارد آدمي كه دارد توي يك كلانشهر زندگي مي كند، سعي كند توي زندگي اش هم حتما مثل آن آلماجوقي كه مثال زدم باشد. ولي آدم توي موسيقي و كار عملي مي تواند سليقه اش را اعمال كند.

يك نكته ديگر درباره اين طنز؛ يك جاهايي مثلا توي تحرير كم مي آوري و يا با صدايت بازي مي كني. اين چي؟ اين مسخره كردن نيست؟
ما اصلا خواننده سنتي نداريم كه دو اكتاو تحرير بزند. بعضي از تحريرهاي من از دو اكتاو هم بالا مي زند و سه اكتاو مي شود. ولي به جاي اين كه بخواهم خودي نشان بدهم و منم زدن هنري باشد، همان تحرير، آخرش به يك شكلي طنز مي شود. يعني خواننده، آخر تحرير را ول مي كند، مي رود يك جاي ديگر. به مخاطب مي گويد اگر قرار است ما بخنديم، به خود من هم بخند. خود كاري هم كه من دارم مي كنم، چندان جدي نيست. يعني خود من هم مثل همه آن چيزهايي كه دارم توي كار مسخره مي كنم، مسخره  ام. اين جور نگاه را خيلي مي پسندم كه تحرير به جاي اين كه تبديل شود به يك ملودي خيلي شيك هنري، يك جور راه نشان دادن همين طنز باشد. بگذار مخاطب بگويد كم آورد، خراب كرد، چه اشكالي دارد؟

شما آشنايي مداوم و نزديك هم با نوازنده هاي محلي داشته ايد؟
توي سربازي يك فرصت چند ماهه پيش آمد كه من و يكي از دوست هايم هر هفته جمعه ها مي رفتيم قوچان، منزل حاج قربان سليماني. توي همان سفرها سر راه رفتيم منزل آلماجوقي. خب، جلوي حاج قربان آدم هيچ وقت جرات نمي كند دست به ساز بزند. صرفا بسته به اين كه آن پيرمرد حال داشت يا نداشت، مي زد و مي خواند. آن ها رسمشان اين است كه براي مهماني كه از در خانه شان وارد مي شود، مثل اين كه چاي مي برند، تار هم مي زنند و طبعا ايشان هم لطف كرد و توي آن جلسات كه مي رفتم، ساز مي زد و من خيلي از مقام هاي خراساني را اين طوري حفظ كردم.

استقبال هلندي ها از كارتان چطور بود؟
عجيب بود. ارتباط گرفتند. البته مخاطب ها 50-50، ايراني و هلندي بودند كه برخوردها مشترك بود. خوبي كار اين بود كه توانستيم شعرها را ترجمه كنيم. بعضي وقت ها كه ترجمه انگليسي را مي خواندم، دست مي زدند، استقبال مي كردند. جالب بود.

با شعر حال مي كردند يا با آواز؟
به اين دوست هلندي ما كه آن جا برنامه را تنظيم مي كرد، گفته بودند ما نمي فهميم اين چي مي گويد، ولي احساس مي كنيم كه با شعر فارسي شيطنت كرده. جالب بود كه گرفته بودند اين موضوع را. تصميم دارم يك سري كار با مضمون انگليسي بكنم.

يعني چطوري؟
يعني آواز ايراني باشد و كلام انگليسي. خلاف تجربه اوهام؛ ملودي ايراني، كلام غربي. شعرها هم عجيب تر انتخاب شده اند، شعرهاي شاعراني مثل ادگار آلن پو و تي. اس.اليوت كه مي خواهم روي آن ها آواز ابوعطا اتود بزنم.

نوازنده خراساني وقتي مي رود آن جا، لباسش مثل ساز و آوازش محلي است. لباس محسن نامجو وقتي مي رود آن طرف، چه شكلي است؟
اتفاقا يك ايده داشتم كه شلوار جين را با لباس خراساني تلفيق بكنم. ولي خب، اين كار را نكردم. فكر مي كنم بايد يك چيزي توي اين مايه ها باشد.

توي قطعه ها اجراي دراماتيك زياد ديده مي شود. انگار خواننده دارد با صدايش بازيگري مي كند. مثلا توي قطعه حضرت علي(ع)، انگار شعر مولوي دارد نقالي مي شود يا توي قطعه اي كاش ، كاملا اجرا داريم.
كلا شايد آن دو ترمي كه تئاتر خواندم، توي شكل و ارائه كارها تأثير گذاشته. توي قطعه اي كاش ، خواننده فقط خوانندگي نمي كند و انگار دارد ديالوگ تئاتري مي گويد و اين ديگر از مقوله ارائه نت و آواز نيست.

در قطعه، واوا ليلي هم ناله و سر و صدا و حتي افكت زياد هست.
اين سر و صداها با شنيدن اين ملودي افغاني توي ذهن من بود؛ سر و صدايي كه ناخودآگاه، تصوير يك جور تيرباران و رگبار و جنگ در افغانستان است. پاساژهايي كه دادم، درست مثل جلوه هاي ويژه اي بود كه توي فيلم ها مي بينم. آن ناله ها هم براي خود من يك جور تقليد ناله هاي زن افغاني بود كه يك عزيزي را از دست داده. از طرفي ناله عاشقانه هم هست، چون واوا ليلي دارد اسم يك معشوق را صدا مي زند.

عکس پوستر فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

در فيلم چند كيلو خرما براي مراسم تدفين ، نقش پستچي را داشتيد؟ چطوري شد كه توي اين فيلم بازي كرديد؟
توي رودربايستي قرار گرفتم. به خاطر اين كه از يك سال قبل كه سامان سالور داشت فيلم نامه را مي نوشت، هي مي گفت من اين را دارم براي تو مي نويسم. من هم نتوانستم بگويم نه.

خوب بازي كرديد؟
حقيقت، من فرق بازي خوب و بد را همان موقع هم نمي فهميدم. الان هم نمي فهمم. آن جايي كه كات مي دادند و سامان مي آمد من را مي بوسيد، فكر مي كردم حتما خوب بازي كرده ام.

كلا پيگير فيلم و سينما هستيد؟
توي دبيرستان، سينما به اندازه موسيقي برايم مهم بود. مجله فيلم مي خواندم، پيگير بودم، فيلم مي ديدم، ولي الان در حد يك علاقه مندي است كه دوست دارم مرتب فيلم ببينم.
آقاي نامجو! مخاطب چقدر برايت مهم است؟ فقط به يك قشر خاص فكر مي كني؟
من بازتاب ها را كه ديدم، فكر مي كنم به چيزي كه مي خواستم رسيده ام. دوست داشتم قشر روشنفكري كه موسيقي ايراني را گوش نمي دادند، اين نوع موسيقي را گوش بدهند. يعني دوست داشته باشند و با موسيقي ايراني آشتي كنند كه دقيقا به همان قشر برخوردم. طرف مي گفت تا حالا شجريان گوش نداده ولي با اين كارها سه تار دشتي را گوش كرده.

شهرت چي؟ برايتان مهم است؟
كلا برايم خيلي ايده آل است كه قطعات، هر چه بيشتر بازتاب داشته باشد. مثلا خيلي از جوان ها كه بنيامين و آرش گوش مي دهند، دل مي رود را هم گوش بدهند. چند وقت پيش، يك فيلم بود توي موبايل دايي ام از يك مهماني كه جبر جغرافيايي را گذاشته بودند و باهاش مي‌رقصيدند، خيلي خوشحال‌كننده بود.

پس پاپ شدن را دوست داريد؟
موسيقي اي كه من توليد مي كنم واقعا پاپ به حساب نمي آيد، مال قشر خاص است. ولي كلا موسيقي پاپ را دوست دارم؛ موسيقي اي كه باعث ايجاد شور و شعف و پارتی مي شود را مي پسندم. نگاه من از دوره سربازي به بعد، تغيير پيدا كرد نسبت به موسيقي پاپ.

به خاطر آشنايي با موسيقي غربي؟
نه، فقط اين نبود. يك دوره اي يك سري كتاب خواندم توي اين مقوله از ميخائيل باختين و والتر بنيامين. اسم كتاب باختين، سوداي مكالمه، خنده و آزادي بود كه در آن خيلي به مقوله سيرك و كارناوال توجه كرده بود، بررسي تئوريك كرده بود و اين باعث شد كه اين مقوله براي من جذاب بشود. به اين نتيجه رسيدم كه ما اگر موسيقي پاپ نداشتيم و وارداتي بوده، به اين خاطر است كه اسطوره پاپ نداشتيم. يوناني هاي باستان ديونيوسوس را داشته اند كه خداي شادي جمعي است. ما اين را نداريم. سوگواري جمعي داريم، ولي براي شادي جمعي چيزي نداريم. يا اين كه داشته ايم و بعد قطع شده. موسيقي پاپي كه ما داريم، صرفا يك تقليد فرمي و موسيقايي است و فرهنگ پاپ، پشتش نيست؛ يعني عصار مي خواند، اعتمادي مي خواند و همه مي نشينند، گوش مي دهند و نگاه مي كنند، انگار شجريان دارد مي خواند. در صورتي كه بايد در مقوله پاپ، مخاطب و هنرمند قاطي شوند و حتي يك فضاي مشترك به وجود آيد و باهاش هم صدا شوند. ايده آل من، اين است.

فكر نمي كنيد اين پاپ شدن يا شهرت، باعث بشود كه طبق سليقة عمومي كار كنيد و آن حالت تجربه هاي شخصي از كارهايتان گرفته شود؟
چيزي كه از معروف شدن برايم مهم تر است، ثبات اقتصادي است. ولي نمي خواهم بلايي كه سر عليرضا افتخاري آمد، سر من هم بيايد؛ آدمي كه آواز ايراني را خيلي خوب مي خواند و يكي از اميدهاي آواز ايراني بود، اما چند تا كار ريتميك و نيمه پاپ خواند و هي تماشاچي بيشتر لذت برد و هي فروش بالا رفت و باعث شد كه اصلا سبك و سياق اين آدم تغيير كند. هميشه دوست دارم آن اورجينال بودن حفظ بشود، حالا مخاطب هر واكنشي كه مي خواهد نشان بدهد، نشان بدهد.

كارها چطوري پخش شد؟
اين چيزي است كه من هم نمي دانم. يعني تا عيد 85 آمار داشتم كه سي دي كارها به كي ها داده شده. كارها توي استوديو بود ولي پخش نشده بود. ولي مشخص است كه يك كانال نبوده و هر كس از طريقي، كارها به  دستش رسيده. همين قدر مي دانم كه قضيه مربوط به امسال است.

يعني تا حالا بابت اين كارها هيچ چيز دست شما را نگرفته؟
نه.

شما كلا چند تا آلبوم ضبط شده داريد؟
پنج تا كه كارهاي دوتا از آلبوم ها پخش شده.

توي اين مدت پيش آمده جايي برويد كه كسي كارهاي شما را گوش بدهد؟
يك بار توي ماشين، يك نفر داشت ترنج را گوش مي داد. به اش گفتم چي داري گوش مي دهي؟ يك جوري برخورد كرد كه انگار من مزاحم موسيقي گوش دادنش شده ام. با اخم و تخم گفت: محسن نامجوست، اجازه نداد قاطي فضايش بشوم. آخر كار مي خواستم پياده بشوم، مجبور شدم خودم را معرفي  كنم. مي خواستم بگويم مواظب باش پخش نشود. بعد،  كارت شناسايي ام را نشان دادم تا باور كرد و با هم روبوسي كرديم. پارسال هم توي يك مهماني، يكي از دوستان دانشكده ازدواج كرده بود، من را به خانمش معرفي كرد و گفت: اين دوست ما سه تار مي زند. خانمش گفت: آها، راستي گفتي سه تار، يك كاري شنيده ام با سه تار كه خيلي كار عجيب غريبي است. دوستم گفت: خب، آن به جاي خود، ولي اين دوست ما هم خوب سه تار مي زند. همين طور بحث ادامه داشت تا اين كه دوست من گفت: خب، حالا آن اسمش چيه؟ خانمش گفت: محسن نامجو. گفت: خب، يخ كني، همين است ديگر!

خود قطعه ترنج چه جوري شكل گرفت؟ اصلا اين تركيب شعرخواجو با حافظ چطور پيش آمد؟
خيلي عجله اي بود، يعني صبحي كه مي خواست كار ضبط شود، شعر نداشتم. مي  دانستم چه جور فرمي مي خواهم. نگاه كردم توي كتاب خواجو، دو سه بيت از شعر ترنج، خيلي بار ادبي و سطح بالايي داشت. مجبور شدم از حافظ هم به خاطر همخواني استفاده كنم.

چقدر طول كشيد آلبوم ترنج مجوز بگيرد؟
دو سال.

قطعه بخت سركش ، توي كدام آلبوم است؟
توي هيچ آلبومي نيست. يك قطعه شخصي بود كه براي دل خودم ضبط اش كردم. براي هيچ تهيه كننده اي ساخته نشده. كاملا يك وقت آزاد داشتيم توي استوديو. سازش را، همه اش را خودم زدم. يك مقدار كمي گيتار دارد و بيشترش هم خطوط آوازي است. زمانش هم برمي گردد به سال 83، براي يك شخص حقيقي بود و دلي. شايد به همين خاطر هم خيلي مورد توجه قرار گرفت. البته اسم اصلي اش هم چشمي و صد نم است.

توي كل قطعه ها كدام را خودتان انتخاب مي كنيد؟
طبق تجربه اي كه داشتم، همه بيشتر ترنج را پسنديدند ولي خود من قطعه  اي كاش را مي پسندم؛ به اضافه آن قطعه چشمي و صد نم.

چرا؟
به خاطر آن خاطرة شخصي و خصوصي اي است كه از كار دارم؛ آن لحظه اي كه كار ساخته شده،  اصطلاحا اسمش را مي گذاريم لحظات متراكم. يعني يك جور لحظه موكد است. آدم نسبت به اش يك خاطره خاص دارد.

انتخابت توي موسيقي ايراني چيست؟
الان كه هيچ كدام حقيقتش. ولي تو سال هاي نوجواني، شجريان كه هيچي، استاد است، اما غير از آن آهنگسازي هاي عليزاده را خيلي دوست داشتم. مشكاتيان را توي بيست سالگي اش مي پرستيدم. البته زماني كه او بيست سالش بود، من چهار پنج سالم بود، ولي منظورم كارهاي آن دوره اش است؛ كاستي مثل چاووش كه در حد شاهكار است واقعا. ولي همه آن آدم ها از نظر ذهني پسرفت كردند. يا مثلا عليزاده كجا در حد نينوا ديگر كار ساخت؟ اما، الان بيشتر موسيقي هاي مورد علاقه ام، موسيقي هاي خارجي است؛  مارك نافلر، جيم موريسن، باب ديلن كه مثل شجريان استاد است كه اصلا حرفي رويش نيست و يك سري از همين كارهاي تلفيقي.

كلا خورة موسيقي هستي؟
اين طوري كه مدام گوش بدهم نه. شايد راجع به فيلم اين حرص بيشتر باشد تا موسيقي. حقيقت، علتي كه زياد موسيقي گوش نمي دهم، رعايت بهداشت هم هست؛ بهداشت گوش. من زياد هدفون نمي گذارم، چون عمر گوش را كم مي كند.

توي جوان ها چي؟
گروه هيچ كس را، جديدا چند تا از كارهاشان را شنيده ام. رپ ايراني توليد مي كنند. البته، فقط كلامشان ايراني است. بد نيستند، اما هيچ كدام ايده آل نيستند. حقيقت، توي ايران ما هيچ چيز قابل عرضه اي نداريم.

چند تا كار از شماست كه كاملا يك كار سنتي صرف به حساب مي آيد. آدم احساس مي كند دوباره برگشته اي به همان حال و هواي معمول موسيقي سنتي.
حقيقتش اين است كه بعضي ملودي ها سال ها با آدم مي ماند، دوستشان داري و مي خواهي يك زماني اجرايش كني. اين كارها هم جزو آن دسته اند.

یک نمای دیگر از فیلم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

فكر مي كني محسن نامجو تا چند سال ديگر چطور بخواند؟
حقيقت، نمي دانم. چون خيلي از همين علاقه هاي شخصي من، همين ملودي هاي قديمي است كه از بچگي شنيده ام و خيلي ازش لذت برده  ام. مثلا يكي دو تا ملودي پاپ هست كه توي يك مقطعي با روح من بازي كرده و هميشه آرزوي خواندنش را داشتم. يكي دو سال ديگر اگر فرصتي بشود آن ها را هم ضبط مي كنم. ولي اين يك مسير خاص نيست. دوست دارم تجربه كنم. كلا بعضي وقت ها فكر مي كنم به شكل رندانه اي كليدي پيدا كرده ام و هر وقت بخواهم مي توانم بردارم و در صندوق را باز كنم. از طرفي سعي مي كنم كم فروشي نكنم، يعني واقعا جوري باشد كه قطعه هم قابل توضيح و ارائه باشد و تكراري نباشد. انگيزه ديگر، مضمون است. وقتي يك شعر جديد به ذهن من برسد، تحت تأثير شعر، ملودي مي سازم. يك راه جديد براي ملودي ساختن، الهام گرفتن از قطعات آن طرفي است. مثل قطعه مرغ شيدا كه اصلش مال ديويد بووي بود و بعد نيروانا آن را خوانده يا قطعه ليلاي كلاپتون را بيايم فواصل گامي اش را،  ربع پرده ها را تغيير بدهم و ايرانيزه اش كنم.

كنسرت چي؟ برنامه اي براي كنسرت نداريد؟
چرا، قرار است تهيه كننده، يك سالن رسمي با مجوز بگيرند. با چند تا نوازنده هم يك صحبت هايي كرده ام. نوازنده هاي گيتار بيس و درام كه از بهترين ها هستند و خوشبختانه همه  شان موافقت كرده اند.

ليسانس تان آخرش چي شد؟
اگر پيگير كارهاي آموزشي مي شدم، درست مي شد. اما تكليفم را خيلي وقت پيش با اين قضيه روشن كرده ام و هيچ علاقه اي ندارم كه توي دانشكدة هنرهاي زيبا درس بخوانم. ترجيح مي دهم فضاهاي جديد را تجربه كنم؛ مثلا بروم توي آكادمي جاز چيز ياد بگيرم يا حتي مطالعات تئوريك موسيقي مثل جامعه شناسي موسيقي يا زيبايي شناسي موسيقي داشته باشم. دغدغه كارهاي تحقيقاتي هم دارم كه تا آدم نرود توي محيط آكادميك نمي شود.

عکس ها: محمدرضا شاهرخی نژاد بابک اندیشمند

برگرفته از وبلاگ هنر

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط عليرضا | 

يغما

معرفي مختصر يغما برگرفته از وبلاگ ابرشهر :

تولد، 20 دي ماه 1302، دهكده صومعه، از توابع نيشابور
درگذشت، 2 اسفند 1366، نيشابور

حيدر يغما در سنين نوجواني به كار خشتمالي پرداخت و به سبب علاقه به شعر و شاعري به حفظ كردن اشعار پرداخت. او پس از انجام خدمت وظيفه به دهستان خود در حومه نيشابور باز مي گردد و همانجا به كار گل و خشت مالي مي پردازد.
وي در سي سالگي از طريق رفتن به جلسات آموزش قرآن به سوادآموزي پرداخت و طي مدت شش ماه قرآن را فرا گرفت و در خلال همين مدت به فراگيري خواندن و نوشتن فارسي نيز كمر همت بست.
در سال 1349 اشعار مذهبي خود را در كتابي موسوم به «اشك عاشورا» به چاپ رساند و در همان سال نيز مجموعه رباعيات خود را منتشر كرد.
يغما، اشعار خود را غالبا در قالب هاب غزل، مثنوي و قصيده مي سرود. پس از انقلاب اسلامي كتابي تحت عنوان سيري در غزليات حيدر يغما با مقدمه عباس خيرآبادي توسط اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نيشابور در سال 1365 به چاپ رسيد.
پيكر وي را در زمين وسيعي كه بين آرامگاه خيام و عطار است، به خاك سپردند.

آرامگاه يغما

درباره يغما برگرفته از سايت آقاي ايرواني :

خاطره غروب آن روز يعني دوم اسفند 1366 را هرگز فراموش نميكنم . آن روز برف زيادي باريده بود . به  شدت برف مي آمد . داخل مغازه اي نشسته بودم كه ناگهان يغما را ديدم كه نايلوني روي سرش انداخته بود و به سختي دوچرخه خود را به جلو ميكشيد . او را صدا زدم . داخل مغازه آمد . چاي و شيريني را با هم خورديم يغما بر خلاف هميشه به شدت غمگين و متفكر بود . من كه يغما را از ديرباز ميشناختم . ميدانستم كه اعمال و رفتار و تغييرات وي غير قابل پيش بيني است . بنابراين به جرات ميگويم كه او در وادي عرفان گام نهاده بود .  اما افسوس كه فرصتي پيدا نكرد و اين اخرين ديدار ما بود . يغما همان شب به ملكوت اعلي پيوست.
شعر يغما آيينه تمام نمايي است از زندگي او و طبقه اي كه متعلق به آن است و در لابلاي اشعارش ترسيم شده است .

اگر تسلط شمشير بر جهانم نيست
همين بس كه آزار خستگانم نيست
پياده ميروم و سرخوشم ز همت پاي
كه اسب سركش آزرده زير رانم نيست
چنان شجاع به تحصيل روزي ام كه اگر
به شانه ام  بنهي كوه را گرانم نيست
چراغ بزم اديبان و شمع اهل دلم
اگر چه شمع به ايوان و نان به خوانم نيست
خجل ز سفره نشينان نيم به صرف طعام
به  يمن دولت آن كه به سفره نانم نيست
از اين بلند ترم هست شعر جان پرور
به روي سينه بسم است و بر زبانم نيست
چرا بيان حقيقت نميكني يغما
ز اعتراض تهي مايگان ، امانم نيست

يغما شاعري بود فطري نه فكري ، جوششي بود نه كوششي ، شاعربود نه متشاعر . شعرش كشكول دريوزگيش نبود .  آزاده بود و هرگز اداي آزادگي را درنمي  آورد . مقداري از اشعار يغما در زمان حياتش منتشر شد . عده اي در زمان حيات و بعد ازمرگش به تجزيه و تحليل اشعار و شخصيت او پرداختند و هر كسي از  ظن خود يار او شده است .

روزي از يغما پرسيدم چگونه خواندن و نوشتن را فرا گرفته اي در حالي كه در زمان اوايل آشنايي ما نميتوانستي بخواني و بنويسي ؟ پاسخ داد از تابلو خيابانها ! يغما استعدادي شگرف در يادگيري داشت و اهل بحث و جدل نبود و به حق انساني آزاده بود : ناگفته نگذارم كه گفته است :

قومي به زعم خويش طبيعت گرا شدند
قومي پي ستايش ذات خدا شدند
آن دسته شد به دسته ديگر در اعتراض
كانان به بند غفلت و اينان رها شدند
گمگشتگان وادي مقصود را نگر
كز هر طرف که صدا بر امد به پا شدند
اين كودكان مدرسه در يك كلاس درس
خواندند و درب مدرسه واشد جدا شدند
اي آفرين به همت آزادگان دهر
ني اقتدا نموده و ني مقتدا شدند
يغما به كوههاي بلند اقتدا مكن
زيرا كه از تكان زلزله اي جابجا شدند

روزي كه يغما اولين بار قصيده معروف خود را ميخواند ، هرگز فراموش نميكنم . همه ما به شدت تحت تاثير احساسات او قرار گرفته بوديم . حتي يكي از حضار ناگهان بغضش تركيد و با عجله از جلسه بيرون رفت . يغما كوره اي  ملتهب شده بود . لباس هايش گل آلود بود و به شدت ناراحت . انگيزه گفتن اين قصيده بر حضار مجلس يعني  اعضاي انجمن شعر  كاملا روشن بود. يغما شنيده بود كه عده اي از دوستانش تصميم گرفته اند راهي براي نجات او از فقر پيدا كنند واين تصميم يغما را به شدت ناراحت كرده بود . به طوري كه گفتم يغما از آن دست شاعراني نبود كه دفتر شعر كشكول دريوزگي اش شود . كارگري را مجسم كنيد كه با دستمزد روزانه اش بايد خانواده پنج نفري را اداره كند و از ميهماناني كه از سراسر كشور به ديدنش ميآمدند . حتي با ساده ترين نوع  غذا پذيرايي نمايد يغما در اين قصيده چهره واقعي خود را منعكس كرده است و اگر كسي بخواهد يغما را بشناسد ( بخصوص آزادگي و علو طبع او را ) بايد بداند كه اين قصيده چونان تابلو نقاشي است و غير از واقعيت چيزي در آن نيست ، كه ابياتي از آن را به عنوان شاهد مي آورم :

مطرب آهنگي بزن دمساز با افغان من
تا رسد بر زهره فرياد شرر افشان من
هر كه جان خواهد از اين محفل برون گردد كه باز
شعله بر ايجاد هستي ميزند نيران من
اختران چرخ را هر دم رسد بيم حريق
بس كه آتش مي فشاند، سينه سوزان من
همتي اي مرگ ، تا از دل خروشي بركشم
كين فضا تنگ است بهر عرصه جولان من
كافرم خواندند روز بحث كوته فكر ها
غافلند اين قوم از عشق من و يزدان من
من رسالت دارم اندر شعر جاي شبهه نيست
شعر من، الهام من؛ برهان من، ديوان من
بس سخن در سينه دارم ، گر سرم بري چون ناي
بعد مردن ناله خيزد از تن بي جان من
آه را نازم كه چون از سينه بيرون ميشود
ميزند اتش به بنيان سر و سامان من
اشك را نازم كه چون از سينه بيرون ميجهد
عالمي را ميكند طوفاني از باران من
آنقدر داغم كه چون خنجر نهي بر  گردنم
جاي خون آتش فرو ميريزد از شريان من
دوستان را صحبت نان من است اندر ميان
دشمن است آن كس كه مي گويد سخن از نان من
من براي نان به صد سلطان نمي آرم نياز
اين من و اين پينه هاي دست من برهان من
بي تامل ، خانه بر فرقش فرو مي آورم
گر گذارد نعمت دنيا قدم در خوان من
كلبه اي دارم ز مشت گل كه كاخ خسروان
سر  فرو آرد به كاخ بي در و دربان من
خانه من خانه عشق و صفا و راستي است
نان عبرت ميخورد از خوان من مهمان من
گر چراغم نيست شب از ماه  و روز از آفتاب
روز و شب جشن و چراغاني است در ايوان من
پيرهن را با بدن هر لحظه آتش ميزنم
گر بريزد گرد و خاك فقر از دامان من
جان خود را ميكشم از قالي پيكر برون
سستي ار ورزد ميان پيكر من جان من
گر بميرم در زبان من بيان شكوه نيست
تا نبندد خط شكوت نقش بر ديوان من
جان به كف دارم براي اهل دل  اي اهل دل
مي پذيرم كه بس ناقابل است احسان من
قرعه دانش به نام خشتمالي ميزنند
آفرين بر خاك  شاعر پرور ايران من
در خراسان آنقدر گوهر بپاشم از ادب
تا برندي تحفه در شيراز ، از استان من
گرچه در خواب اعتباري نيست ميديدم به خواب
ساكنان عرش اندر خانه ويران من
بال اندر بال بنشستند و ساغر ميكشند
پاي كوبان شعر مي خوانند اندر شان من
مرده من بيكفن از فقر بايد شد به خاك
با خداي خويش اين است آخرين پيمان من
مي نويسم شعر با انگشت اندر خشت خام
گر بهاي خامه و دفتر نشد امكان من
عيش و شادي از براي ديگران ،  من شاعرم 
رنج بي پايان چرخ  تيزرو ، از آن  من
ناجوانمردم  گر از  كوي فقيران پا كشم
گر در آيند اختران چرخ در فرمان من
پشت ميمالم گه خارش به ديوار ضخيم
تا نخاراند ز منت پشتم ،  انگشتان  من
تا مباد از گرمي خورشيد منت بركشم
اشك ديده روزها يخ بست بر مژگان من
شاعري ناشاعرم ميخواند ، ني من شاعرم
مدعي بيهوده مي كوشد پي نقصان من
من سواد از گردش جور زمان آموختم
اين چنين درسي است اندر مكتب آسان من
جايم اندر سينه اهل خرد خواهد نمود
من اگر گشتم  فنا ، اشعار جاويدان من
گر به اوج اختر گردون ، زنم كاخ جلال
خاك زير پاي يارانم من ، اي ياران من
باد بر طبعچ اقيانوس يغما ميزني
با خبر بنشين كه لنگر ميكند طغيان من

آرامگاه يغما در مسير جاده عطار و خيام قرار دارد. اين شاعر عزيز كارگري ساده بوده و در تمام زندگي خود به سادگي زندگي كرده است و معناي قناعت را با تمام وجود درك كرده است. چرا كه او با عمل زندگي ميكرد نه با انديشه عمل.

هر كه پرسيد زيغما بگو از مال جهان

قالب خشتي و اشعاري و ديواني داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط عليرضا | 

شل 

شلدون آلن سيلوراستاين‏، شاعر، نويسنده، كاريكاتوريست، آهنگساز و خواننده ي آمريكايي در 25 سپتامبر 1930 در شيكاگو به دنيا آمد و در دهم ماه مي سال 1999، بر اثر حمله ي قلبي، در اتاق خوابش درگذشت. او يك دختر و يك پسر داشت: دخترش شوشانا در يازده سالگي از دنيا رفت. شوشانا درزبان عبري يعني گل رز. سيلوراستاين كتاب نوري در اتاقك زير شيرواني را به او تفديم كرده است.
پسرش ماتيو كه در زمان مرگ پدر 12 سال داشت، وارث 20 ميليون دلار دارايي پدرش شد.
شل پس از فراغت از تحصيل در دبيرستان روزولت، وارد دانشگاه ناوي پاير شد و به تحصيل در رشته ي هنر پرداخت. ولي پس از يك سال از آن دانشگاه اخراج شد. بعد به دانشگاه شيكاگو رفت و در رشته ي هنرهاي زيبا تحصيل كرد و پس از آن براي تحصيل در رشته ي زبان انگليسي در دانشگاه روزولت نام نويسي كرد. پس از سه سال به اجبار به سربازي رفت و ديگر به دانشگاه بازنگشت. مي گفت، از اينكه به دانشگاه رفته پشيمان است: «مي توانستم دنيا را ببينم، ولي وقتم را در دانشگاه روزولت تلف كردم.»
شل سيلوراستاين در سپتامبر 1953 در لباس سربازي به ارتش آمريكا ملحق شد. او را نخست به ژاپن و سپس به كره منتقل كردند. در دوران سربازي، به شعر و كاريكاتور روي آورد. سرباز وظيفه شناسي نبود و اغلب با افسران مافوقش درگير مي شد.
مهمترين كتابهاي سيلوراستاين كه به فارسي نيز ترجمه شده، عبارتند از:
لافكاديو (شيري كه جواب گلوله را با گلوله داد)، درخت بخشنده، جايي كه پياده رو تمام مي شود، نوري در اتاقك زير شيرواني، بالا افتادن، يك زرافه و نصفي، در جستجوي قطعه ي گم شده، آشنايي ِ قطعه ي گمشده با دايره ي بزرگ، كتاب الفباي عمو شلبي، راهنماي پيشاهنگي عمو شلبي، باغ وحش عمو شلبي،كي يك كرگدن ارزون مي خواد؟

براي شنيدن صداي شل سیلوراستاين اينجا کليک کنيد.
اشعاری که در این کلیپ صوتی می خواند :

A LIGHT IN THE ATTICشل و گيتارش
There's a light on in the attic.
Thought the house is dark and shuttered,
I can see a flickerin' flutter,
And I know what it's about.
There's a light on in the attic.
I can see it from the outside.
And I know you're on the inside... lookin' out. 

BEAR IN THERE
There's a Polar Bear
In our Frigidaire--
He likes it 'cause it's cold in there.
With his seat in the meat
And his face in the fish
And his big hairy paws
In the buttery dish,
He's nibbling the noodles,
He's munching the rice,
He's slurping the soda,
He's licking the ice.
And he lets out a roar
If you open the door.
And it gives me a scare
To know he's in there--
That Polary Bear
In our Fridgitydaire.

ROCK 'N' ROLL BAND
If we were a rock 'n' roll band,
We'd travel all over the land.
We'd play and we'd sing and wear spangly things.
If we were a rock 'n' roll band. 
If we were a rock 'n' roll band,
And we were up there on the stand,
The people would here us and love us and cheer us.
Hurray for that rock 'n' roll band. 

If we were a rock 'n' roll band,
Then we'd have a million fans.
We'd giggle and laugh and sign autographs,
If we were a rock 'n' roll band. 

If we were a rock 'n' roll band.
The people would all kiss our hands.
We'd be millionaires and have extra long hair,
If we were a rock 'n' roll band. 

But we ain't no rock 'n' roll band,
We're just seven kids in the sand.
With homemade guitars and pails and jars
And drums of potato chip cans. 

Just seven kids in the sand.
Talk'n and waven' our hands.
And dreamin' and thinkin' oh wouldn't it be grand,
If we were a rock 'n' roll band.

برای داونلود ترجمه چند شعر از شل اینجا کلیک کنید.

این هم سایت رسمی شل سیلور استاین : www.shelsilverstein.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط عليرضا | 

با سلام،

- خودتون رو، و روحياتتون رو اونجوري که دوست داريد معرفي کنيد.
محمد تاجران هستم 30 ساله و مهندس مکانيک.
از 10 سال پيش شروع کردم به بررسي خودم و به دنبال اين بودم که راه من و هدف وجودي من چيه و کجا مي تونم وجود داشته باشم، که واسه اون بايستي به شناختي نسبتاً خوب از خودم ميرسيدم. اين مرحله از زندگيم بسيار سخت و پر هزينه بود (نه هزينه مادي) ولي به تنها چيزي که فکر مي کردم همون شناخت بود و همه زندگيم در اختيار اون بود و هيچ وقت نذاشتم زندگي برام تصميم بگيره که کجا باشم.
چون بر اين باور بودم که بايستي مسير اصلي زندگيم رو، و جريان حقيقي اون و پيدا کنم. تنها، نشانه ها و دريافت هام رو دنبال مي کردم که اين نشانه ها اکثراً به صورت يه رؤيا يا خواب بودند و کاملاً به ناخودآگاهم اعتماد داشتم. و همون رؤياها و دريافت ها من و به اينجا کشوند.
اول جرياني که توش زندگي مي کردم رو سعي کردم بشناسم و بهش اعتماد کنم، و وقتي بهش اعتماد کردم خودم و رها کردم درونش. و کاملاً بهش اعتماد دارم که من و به راه خوبي مي کشونه.

- کمي از سفرتون بگيد، از کي شروع شد و تا کي قراره ادامه پيدا کنه.
سفرم از 12 آذرماه شروع شده از مشهد و برنامه ام اينه که 4-5 سال در سفر باشم. ولي هرسال مي خوام که بتونم يه استراحت سه هفته اي داشته باشم و خونواده ام و دوستانم رو ببينم که اين به شرايط ماليم بستگي داره ولي کاملاً اميدوارم که ميشه. هر پنج قاره تو مسيرم هست ولي با توجه به شناختي که از زندگي دارم هيچ وقت به آينده نگاهي مطمئن ندارم و هر شرايطي رو آماده پذيرشش هستم. اين هدف منه، اما شايد وظيفه من تو اين نظام، اين باشه که مثلاً به چين برسم و اونجا يه کاري انجام بدم که ازش آگاه نيستم و سالها بمونم. گفتم من به اين رودخانه اعتماد کردم و خودم و رها کردم توش و بهش اجازه دادم که من و با خودش ببره و اصلاً دست و پا نمي زنم، فقط بهش ايمان دارم که من و به دريا ميرسونه. حالا کجا و چه جورش و نمي دونم، من فقط تا همين امروز رو مي تونم بگم و از فردا آگاه نيستم ولي برنامه ام همونيه که گفتم.

- در زمانه ي پرشتاب فعلي که سفر با هواپيما و قطار و اتوبوس انجام ميشه، سفر معناي خودش رو از دست داده. اما شما وسيله آرامي رو انتخاب کرديد که از اينجهت به سفرهاي قديم (با کاروان) شبيه هست. در مورد اين تفاوت براي ما بگيد.
اين درسته که سفر با وسايل ديگه جايگزين شده، اما واسه سفرهايي که مقصد داره. براي من خود سفر هدفه و مقصد من خود جاده است با آدمايي که توش هستن و طبيعتش (مردماني از باغي ديگر و در دستان ميوه هاي گرم آشنايي – اين مطلب از وبلاگ شخصيم و از يکي از نوشته هام است) و مي خوام که با مردم باشم و بشناسمشون، تنها با اين وسيله مي تونم چون سريع از کنارشون نمي گذرم. سفر من يه سفر شناختيه واسه خود من و تو اين سفر مقصد و زمان معنا نداره و اصلاً بهشون توجه زيادي نمي کنم.

- کاشتن يک درخت در هر شهر خيلي ايده سمبوليک و جالبيه. در مورد اين فکر و نقش طبيعت در زندگيتون بگيد.
ايده کاشت يه نهال در هر شهر همون جور که گفتم يه دريافت بود و خيلي دست خود من نبود. گفتم که من به اون رودخانه اعتماد داشتم و خودم و رها کرده بودم و همون جريان خودش بهم مي گفت که چي کار کنم، فقط سعي کردم حواسم به نشانه ها باشه و از کنارشون رد نميشدم. اين و مديون طبيعت هستم و اين و بگم که همه چي ام رو مديون طبيعت هستم چون تنها تو زمانهايي که تنها بودم در طبيعت مي تونستم به خودم نفوذ کنم و بشکافمش. واقعا عاشق طبيعت هستم و از زندگي درونش و در کنارش و به خاطرش لذت مي برم.

- اسم وبلاگ من «راههاي ديگر» هست و مي خواد به مردم نشون بده که به جز الگوهاي تکراري راههاي ديگه اي هم براي زندگي وجود داره. آيا در سفر شما و راهي که در زندگي پيش مي گيريد اين اعتقاد وجود داره؟ نظرتون رو بفرماييد.
خوب، از صحبتهايي که شد ميشه کاملاً فهميد که من راه خودم و انتخاب کردم واسه زندگي، و خيلي مبارزه کردم تا بتونم به راه خودم زندگي کنم و به ديگران و اطرافيانم بقبولونم که راه من اينه و فقط تو همين راه حرکت مي کنم. خوب، خيلي از امتيازهاي يه زندگي نرمال رو از دست دادم ولي اصلاً پشيمون نيستم.
هر انساني با هدفي به اين نظام مياد که بايستي اون و بشناسه و اگه در جهت اون هدف حرکت کنه، طبيعت هم با همه وجود در خدمتش خواهد بود. مهمترين مسأله اعتماديه که به آفريننده اين نظام دارم و هميشه شاکرش خواهم بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط عليرضا | 

آقاي محمد تاجران، دوچرخه سوار و کوهنورد مشهدي، در يک اقدام جالب سفري با دوچرخه به دور دنيا آغاز کرده است. او با شعار «زمين سبز، آسمان آبي» در هريک از شهرهاي مسير حرکتش يک درخت مي کارد و با اين اقدام نمادين به گفته خودش، دِين خود را نسبت به طبيعت ادا مي کند. آقاي تاجران همچنين يکي از حمل کنندگان مشعل بازيهاي آسيايي بود که چندي پيش برگزار شد. او از کشور پاکستان گذشته است و اکنون در هند به سفرش ادامه مي دهد.
مسير او از پنج قاره جهان خواهد گذشت و پيام طبيعت دوستانه خود را به گوش همه مردم دنيا خواهد رساند. براي کسب اطلاعات بيشتر در مورد اين سفر مي توانيد به پايگاه اينترنتي آقاي تاجران با عنوان «ما به درختان احتياج داريم» : www.weneedtrees.com و وبلاگش www.weneedtrees.blogspot.com مراجعه کنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط عليرضا | 


سلام زندگی!

یه عمر زندگی کردن در راه اینکه بفهمی چی ارزش داره در راهش زندگی کنی بهتر از یه عمر رفتن به راهیه که زندگی روزمره و اطرافیان و محیط جلوی پات میذارن.

می خوام راههای دیگه ای رو بهتون نشون بدم. راههایی که آدمای متفاوت رفتن. تا ببینین زندگی کردن همه اش این الگوی تکراری ارثی و خسته کننده و بی روح نیست که مجبورت می کنن خودت رو تو اون قالب جا بدی.

اینجا نقطه شروع من و تو و خیلی هاست...

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط عليرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام زندگی!

یه عمر زندگی کردن در راه اینکه بفهمی چی ارزش داره در راهش زندگی کنی بهتر از یه عمر رفتن به راهیه که زندگی روزمره و اطرافیان و محیط جلوی پات میذارن.

می خوام راههای دیگه ای رو بهتون نشون بدم. راههایی که آدمای متفاوت رفتن. تا ببینین زندگی کردن همه اش این الگوی تکراری ارثی و خسته کننده و بی روح نیست که مجبورت می کنن خودت رو تو اون قالب جا بدی.

اینجا نقطه شروع من و تو و خیلی هاست...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
پیوندها
يادداشتهاي روزانه عليرضا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان